تبلیغات
پونی کیک....pony cake..... - ღ جادوی اکواستریا مقابل جادوی اکواستریاღ(فصل1قسمت2)

ღ جادوی اکواستریا مقابل جادوی اکواستریاღ(فصل1قسمت2)

دوشنبه 4 مرداد 1395 02:25 ق.ظ

نویسنده : ♬..Negar....Queen of Ice...♬
ارسال شده در: داستان**جادوی اکواستریا مقابل جادوی اکواستریا** ،

スイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字یه سلام دوبارهـスイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字

スイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字ببخشید اصلا داستانو یادم رفته بید!!!スイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字

スイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字بفرما ادامهـスイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字

スイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字چون داره مهیج میشهـスイートラブ 見てね(^◇^)┛ 前にも少し載せたかな のデコメ絵文字






خب اینم از خونه پینکی رسیدم!!!

در خونه رو زدم و وارد شدم..


سلام پینکی خوبی؟چیکار میکنی؟


بین خودمون باشه..دارم نقشه میکشم تا از نگهبانای دروازه اون دنیا عبور کنم

وارد اون دنیا بشم و پینکی پای اونجا رو ببینم.اینجا حوصلم سر میره....

هرروز باید کارای تکراری انجام بدم اما اونجا با هم بازی میکنیم و لبخند روی لب دوستامون قرار میدیم

چی؟راس میگی؟منم اومدم اینجا تا همین کارو بکنم و باهم بریم اونجا!!

روی مبل ولو شدم و گفتم:

پینکی تو که دنبال دردسر نیستی؟!راستی فکرشو کردی چطوری خودمونو به بقیه نشون ندیم شاید ما رو اشتباه بگیرن!!!


نگران نباش بسپارش دست من!!!


چی میگی؟ اگه بسپارمش دست تو که....


ادامه ندادم لبخندی زدم و گفتم:با پارتی و جشن حلش میکنی!!!!


پینکی گفت:خب نقشه ما اینجوریه که....


******************

پینکی دستمو گرفت و گفت:آماده ای دش؟


پینکی من میترسم...اگه نتونستیم برگردیم چی میشه... تا ابد اونجا میمونیم


 پینکی با پوزخند:نیگا کن .....عوارض مرخصی اسپیتیه!!!!مخش تاب برداشته....


بعدش گفت:خودم چند بار رفتم اونجا خیلی حال میده...



نذاشت حرف بزنم سُمَمو گرفت و وارد آینه شدیم.


گره دستامون از هم وا شد...بدنم کش میومد و مور مور میشد


باصدای پینکی چشمامو باز کردم:

رینبو رسیدیم...چشماتو وا کن....

سُمَمو آوردم بالا تا چشمای بستمو بمالم اما اون سم نبود....

یه چیزی بود که 5 تا مار داشت.

پینکی:به اینا میگن دست.....حالا بلند شو بیا بریم دش رو نشونت بدم....

یاد دش افتادم چقدر میخام زود ببینمش..بلند شدم و روی دوتا پام ایستادم

پینکی چون راه رفتن بلد بود و تحربشو داشت دستای منو گرفت و کمکم کرد.

منم بخاطر استعداد زیادم تونستم.میخاستم در دبیرستان رو باز کنم  که یکی صدام کرد:


رینبو دش........هی دش.... فقط تو موندی....می کشمت!!!


سرمو برگردوندم..وای نه اونم اینجاست...






دیدگاه ها : ×cm×
آخرین ویرایش: - -



ابزار هدایت به بالای صفحه